دو حکم و یک متن ناتمام

«... اگر چشم راست تو باعث گمراهی تو می شود آن را بیرون آور و دورانداز، زیرا بهتر است که عضوی از بدن خود را از دست بدهی تا این که با تمام بدن به جهنم افکنده شوی. اگر دست راست ات تو را گمراه می سازد آن را ببر و دور انداز زیرا بهتر است که عضوی از بدن خود را از دست بدهی تا این که با تمام بدن به جهنم بیفتی.» انجیل متی فصل 5
«... اما من به شما می گویم به کسی که به تو بدی می کند بدی نکن و اگر کسی بر گونه راست تو سیلی می زند گونه دیگر خود را به طرف او بگردان...» انجیل متی فصل 5
این دو جمله، هردو، در یک متن است. دو جمله که با هم متضاد و متنافر هستند! جمله اول ناظر است بر رابطه با خود؛ جمله دوم بر رابطه با دیگری. جمله نخست مالامال از خشونت است؛ جمله دوم آکنده از مهربانی و گذشت. خشونت بر خویشتن در مقابل گذشت با دیگران؛ انظباط آهنین بر خود و ازخودگذشتگی کامل در مقابل دیگری. آیا این دو جمله یا دو حکم براستی ناسازگاراند؟ یا این که ازطریق انضباط بر خویشتن مهربانی با دیگران میسر می گردد؟ آیا اخته کردن خود لاجرم به نفی خویش در برابر دیگری نمی انجامد؟
یا این که این دو حکم ربطی به هم ندارند و ناظر بر یک دیگر نیستند. رابطه خشونت و مهربانی توامان است آیا؟ آیا پاسخ به این دو حکم به معنای طرح پرسش از نو نیست؟
شازده کوچولو - با صدای ایرج گرگین
دو جنبه ی انکار هولوکاست
هشت صد سال بعد ابن رشد
درنگی در اندیشه های ابن خلدون
رامین جهانبگلو با نگاه تفسیر متن
دلایل ناکام ماندن پروژه حجاب
رابطه ادبیات و فلسفه

18 Comments:
دارم شازده کوچولو رو گوش میدم..
خیلی این اثر رو دوست دارم و مثل کتاب مقدس هر از گاهی بازش میکنم و میخونمش
مرسی از این لینک خیلی جالب و دوست داشتنی.
نی لبک جان
من شازده کوچولو را خیلی دوست دارم. بخصوص این روزها که مالامال از ترس هستم و دارم حس می کنم چطور ترس داره وجودم را تکه پاره می کنه. این روزها تبلور تابلوی مونک هستم. اما به جای فریاد، درد گلویم را پر کرده. همین الان دارم این اثر را دوباره گوش می کنم. گاهی این حس که آدمی دیگر در جائی دیگر دارد- چه بسا همزمان- به همان چیزی گوش می دهد که تو گوش می دهی، حس غریبی در من ایجاد می کند.
حس خوبیست...همان حس غریب.
زدم رو پاز، که پیامت رو بخونم.امیرجان
چرا ترس؟....اگر تنها بودم میومدم تو اسکایپ صحبت میکردیم.نارحت شدم..نمی دونم شاید ما انسانها باید از تو آکواریوم به هم نگاه کنیم و بگیم چه زیباست ،چه پر مهره،چه ...نمی دونم چرا اینجوریه..آدم انگار داغ لعنت خورده تا به ابد زخم بخوره و زخم بخوره...امیر من دارم باهات می گریم...هم برای تو و هم برای خودم..نمی دونم درد تو چیست؟همینقدر می دونم درد داری و رنج می کشی..آیا همین کافی نیست؟!
این روزها پر از دردم..یک لحظه انگار تمام هستی ام را در آتش است و لحظه ای دیگر بی آنکه فرصتی داشته باشم دراقیانوس یخ شناورم..
نی لبک
نوای شازده کوچولو و گفت و گویش با گل و گریه آدمی در گریه کلامت. باور کن. الان پر از اشک هستم. من گریه می کنم. گریه می کنم که چرا همنوعی مثل تو را با غم خود به گریه بسپارم.
گوئی امروز درد امان مرا بریده است. و ترس. من ترسم. ترس.
الان یک شبانروز است نخوابیدم. ترس و درد خوابم را دزیده.
می بینی بیان همدردی چگونه آدمی را عریان می کند. می بینی.
محترم ترین لحظه من در ارتباط با یک انسان زمانیست که او عریان است،روحش عریان است.
در همین لحظات است که انسان را باور میکنم.
عریان هستی؛زیبا هستی،گرچه فضای تنفس دردآلوده است و هراس بار..
مانده ام چه بگویم..
شاید ما بیشتر از سخن گفتن از ترس یا تحلیل آن،به همدردی نیاز داریم،من ،تو ،او.......
چقدر ما همدردی را کم داریم..
گریه میکنم باز هم گریه می کنم،نه برای اینکه ضعیف ام یا بدبخت ام،گریه میکنم چون نقطه ارتباط من با انسان همدردی است...
همدردی چون نقطه ارتباط.
سپاس ! دوست عزیز.
نه تاب نوشتن دارم . نه تاب خواندن!
از این که مرا تنها نذاشتی، سپاس.
امروز گوئی مرا سلاخی می کنند.
مزه خون و بوی مرگ می دهم.
امیر
من جای تو باشم میرم جنگل پیش درختها،پیش آسمون،پیش حیوونا...تنها بخشی از زندگی ما که صادقانه و استوار با ما ایستاده اند...خودت را غرق کن تو طبیعت..مادر زمین را ما از یاد برده ایم،مادر واقعی ما اوست..تنها نمون دوست من ..برو تو طبیعت..من نگران تو دوست عزیزم هستم.لازم نیست چیزی بنویسی،نمیخوام مزاحمت بشم..فقط مراقب خودت باش..
نگران نباش. باشه. برم به دامن طبیعت.
اعتراف می کنم که این کلمات تو مانند قطرات آب گوارائی است در صحرای این لحظه.
باز هم سپاس. دوست من. نگران نباش. باز هم سپاس.
روزت خوش.
باز هم سپاس
khoshalam amir e aziz ta bad
قلمرو اسرارآمیزی است اشک!
daghighan
امیدوارم حالت بهتر شده باشه.
اميري الان مطلب را خواندم ساعت دو نصف شب است. بهت زنگ زدم نبودي. تونستي يک تماس بگير.اميدوارم بهتر شده باشي.خواستي ميتوني بيايي پيشم. خوشحال ميشم.
اميري دردو گذاشتن براي کشيدن و از زيرش در رفتن و ترسو براي ترسيدن و گريستن و ترسوندن و خنديدن و يا بقول خودمون فقط ساکت کنار هم بودن و بعضي وقتها نگاهي به هم انداختن و لبخندي يا اشکي يا سرخوشي ايي. عزيزم نگرانتم و هم دوست دارم بيايي با هم هم دردي بکشيم و هم به درد و ترسامون نگاهي بکنيم و باهاشون بخنديم و مثل قديما بهشون يا به هم بگيم، خاکم تو ... خاکت.... .لول. اون وسطا هم شرط بندي کنيم که فوتبال کي ميبره و کمي مثل قديما بحث فلسفي کنيم. زود باهام تماس بگير فردا تا زهره ترک نشده ام و يا تا نيومده ام دنبالت حسابتو برسم.تا بعد عزيز دل برادر.
و راستي اميري من فکر مي کنم آدمي بايد به ترسش تن بده و همانطور که گفتي بگه ترسم و به اينخاطر بتونه به دوستي، به ديگري بگه، ميدوني چيه مي ترسم، احتياج به محافظت دارم. من مي ترسم و تو بدون اينکه کار خاصي بخواي بکني ، فقط پيشم باش و ازم محافظت کن و نذار تو گفتگون ميون خودم با خودم غرق شم و بعضي وقتا چايي يا شيريني يا ميوه اي به هم بده و يا چشاتو به هم قرض بده تا از بيرون به خودم و ترسم و دردم نگاه کنم و بتونم کم کم هم با کمک ترسم و اين مراقبت سالمتر شم و قويتر و هم بتونم با عوض کردن جام و با کمک چشاي تو به درد خندان و ترس چندرنگي دست پيدا کنم. باري برادرک نگرانتم.مياي کمک کني از نگراني در بيام؟ و مياي چشاتو به هم قرض بدي خنديدنو و نگراني شيرينو ياد بگيرم؟
شاهپور
رگبار بود، بارید، زنگین کمان نیامد و رفت.
امیر جان حالت خوبه؟
اعتراف میکنم که پیغامهای داریوش مهربون رو که اینجا دیدم خیلی دلگرم و راحت شدم.
مراقب خودت باش
نی لبک
Very cool design! Useful information. Go on! film editing schools
Post a Comment
<< Home