Monday, January 23, 2006

تاملی در دو گزاره




به دو گزاره فکر می کنم:
الف- آن چه را برای خود نمی خواهی، برای دیگری هم نخواه
ب- آن چه را برای خود می خواهی، برای دیگری هم بخواه.
از این دوگزاره یا حکم دو جهان متفاوت برساخته می شود. با کاربرد ایجابی یک «فعل» کنش، حس، تصور و تفکر ما ایجابی می گردد. و با کاربرد سلبی یک «فعل» همه این ها سلبی می گردند. زبان به این تعبیر تنها بیان یا بازتاب نیست، بلکه برسازنده است. سازنده و شکل دهنده به هستی ما است. انسان برای این که حس کند .و به یقین برسد که زندگی اش و خودش معنا دارد، لازم است در چهار وجه خویش، یعنی کنش، حس، تصور و تفکر، هماهنگی و اینهمانی را دریابد و حس کند. به این مفهوم زبان تنها دستور زبان و زنجیره واژگان نیست. جمله بازتاب نیست، بلکه کنش زبانی است. و مانند هر کنش دیگری حاوی معنا و مفهوم و صورت است. و واقعیت را جان می دهد. نشستن واقعیت در زبان، بیان واقعیت چون واقعیت نیست، بلکه ساختن و برساختن معنایی فهم پذیر و فهم گرا از آن چیزی است که ما واقعیت می نامیم. نام نهادن بر چیزی، متناظر دانستن زبان با آن نیست، بلکه پدیدآورنده دانستن زبان است. اما رابطه این دو گزاره چیست؟ هر گزاره و حکمی حاوی برنهاده هایی است. هر واژه و هر کلامی حاوی امر حسی، امر تصویری و امر مفهومی و امر کنشی است. هر واژه و هر گزاره ای بر بستری از درهمتافتگی این چهارپاره ساخته می شود. درواقع، هر زبانی اندامواره زنده ای است که مرکب از حافظه یا گذشته و حال و آینده است. زبان یک اندامواره فرهنگی و فرهنگ ساز است و بسان هر فرهنگی دارای حافظه است. حافظه زبان تبارشناسی زبان است. و تبارشناسی زبان تبارشناسی خویشتن و فرهنگ و جهان خویشتن است. اما این دو گزاره. گزاره «ب» چندان مصطلح نیست. یا کاربردش به مراتب کمتر از کاربرد گزاره «الف» است. احکام و گزاره ها در واقع موید آنند که اموری عمومی وجود دارد که استثناپذیر نیستند؛ اموری که بالذات یا بالفطره هستند و ماهیت را تشکیل می دهند. ماهیت را به منزله امر ماوراطبیعی یا ازلی و ابدی و جوهری مراد نمی کنم. حتا وقتی حکم به اجماع عمومی در باره چیزی یا موضوعی می دهیم، یعنی درواقع درباره پاره ای از مسائل به اشتراک نظر رسیده ایم و پذیرفته ایم که آن چه ما چون قائم به ذات و گوهر قبول کرده ایم، در اجماع ما قائم به ذات هم هست. دستکم برای ما چون بشر. با این حال، اگر گفت این دو گزاره یکی هستند، می توان پرسید پس چرا یکی کارکرد بیشتری دارد و یکی کمتر. آن چه گزاره «الف» را از گزاره «ب» متمایز می کند، نامتعین بودن آن است؛ درحالی که گزاره «ب» متعین است. اما آیا چنین است؟ شاید با قیدوشرط این جمله صادق باشد. هر دو گزاره بر مبنای این اصول حرکت می کنند: 1- چیزی یا موجودی به نام خود وجود دارد، 2- این موجود یا خود خواست دارد، 3- چون این موجود از یک نوع و همنوع است، پس خواست هایی شبیه و مشابهه دارد. خواست هایی که تردید در آن به معنای تردید در خود است. درواقع هر دو گزاره متضمن برنهاده هایی است که بر اساس متا-نظریه های خاص استواراند. متا-نظریه های خاصی که تردید و چون وچرا در آن ها مصادف با بی عقلی، جنون و ضد-ماهیت تلقی می شود. معمولا در پاسخ به تردید به این احکام گفته می شود: اگر نمی خواهی کشته شوی، نخواه کسی کشته شود! یا اگر می خواهی زندگی کنی، زندگی را برای دیگری هم بخواه! یا اگر نمی خواهی کسی به تو دروغ بگوید، پس نخواه به کسی دروغ بگویی! این مثال ها بیشتر از این که روشن گرانه باشند، پرده از مسائل دیگری برمی دارند. پرده از این بر می دارند که راستی چرا تردید در این گونه گزاره ها معمولا به گونه هشدار و حداکثري پاسخ داده می شود. جالب وقتی است که ما این گزاره ها را برای مثال این طور بیان کنیم: اگر خودت می خواهی کار کنی، بخواه دیگری هم کار کند یا اگر نمی خواهی خودت کارکنی، نخواه دیگری هم کار کند. یا اگر ثروت می خواهی، بخواه دیگری هم ثروتمند شود یا برعکس. اما افراط در کاربرد این نوع احکام تورم زا خواهد بود و اعتبار و صدق شان را به پرسش می کشد. راه خلاص از این تورم را در تعیین فهرستی از کمینه ها و بهینه ها دانسته اند. خواست های حداقل و خواست های حداکثر. شاید بتوان گفت پاسخ های ایجابی و مثبت و یا گزاره های مثبت مانند گزاره «ب»، خواست های حداقلی هستند، و گزاره «الف» خواست های حداکثری. به این معنا، که ما می دانیم چه خواست های حداقلی وجود دارد که همه ما به منزله نوع بشر با آن موافق و همدل هستیم. اما توافق نظر و تفاهم درباره خواست های حداکثر سخت و چه بسا غیرممکن است. این گزاره ها، احکامی هستند که دو اصل برابری و همانندي را در خود مستتر دارند. احکام حداقلی دستکم این برابری و همانندي را به چندین حق اساسی تقلیل می دهند، درحالی که احکام حداکثری چنین تقلیلی را برنمی تابند. اما مشکل احکام حداقلی یا ایجابی و مثبت تعیین این خواست ها است. شاید بتوان گفت: هر انسانی چون انسان است می خواهد زنده بماند. یعنی بقاء چون اس و اساس بشربودن. اما تقلیل بقاء به امر بیولوژیکی یا زنده ماندن کفایت نمی کند. مگر این که در اصل زنده ماندن چون ارزش، نظامي از ارزش ها لحاظ شده باشد که فراتر از این خواست حداقلی راه می برند. در شعار نان، مسکن، آزادی! که گزاره حداقلی می نماید رفع گرسنگی، داشتن خانه و سرپناه و آزادی چون ارزش های اساسی بیان گشته است. اما، این گزاره یک گزاره ترکیبی است از یک گزاره حداقلی و یک گزاره حداکثری: گزاره حداقلی انسان نمی خواهد گرسنه باشد و بی سرپناه (پس نمی خواهد انسان دیگر هم گرسنه و بی سرپناه باشد)، و گزاره حداکثری انسان می خواهد آزاد باشد،(پس می خواهد همنوع خود هم آزاد باشد). زیرا آزادی چون وضع و حالت متعین و معلوم است، اما آزادی چون عمل و اندیشه و حس و دریافت و تخیل نامتعین است. به سخنی، می توان گفت که شرایط آزاد چیست یا گفت که چه لوازم و دقایقی در کار است تا وضعیتی را چون وضعیت آزاد نام نهاد، اما آزادی به این مفهوم نامتعین و تعین ناپذیر است. زیرا رابطه وضع آزاد و کاربرد و کاربست آزادی همسان و یکسان نیست. به همین جهت، اگر بخواهم ترجمان آن چه را که گفتم در شکل گزاره بیان کنم: «اگر می خواهی آزاد باشی، یعنی می خواهی دیگری هم آزاد باشد» ناظر بر وضع و موقعیت آزاد است و نه خود آزادی چون تعریف. اما این تعریف در تقابل با تعریف مرز آزادی قرار می گیرد. مرز آزادی، همان طور که گفته می شود، خسران ندیدن دیگری است. یعنی درهمآمیزي وضع آزاد و آزادی. به بیانی، آیا کاربست کامل آزادی خود به انحلال آزادی دیگری، یعنی لغو وضعیت آزاد بدل می شود؟ به نظر می رسد تفاوت قائل شدن میان وضعیت چون آزادی و آزادی چون آزادی بسان تفاوت قائل شدن میان گزاره حداقلی و گزاره حداکثری است. آزادی چون وضعیت پیش شرط آزادی هست، اما خود آزادی نیست. همان طور که این گزاره که برای مثال اگر خود نمی خواهی درد بکشی، نخواه دیگری هم درد بکشد.

دین در عرصه عمومی- یورگن هابرماس
دین در عرصه عمومی- یورگن هابرماس
منفعت جامعه شناس- گفت و گو با پیر بوردیو
نقش فرهنگ در تولید کالای صنعتی -1
آسیب شناسی تاثیر صنعت بر فرهنگ-2
تجدید حیات سنت

2 Comments:

At 1:32 PM, Anonymous نی لبک said...

امیرجان
بعد از مدتها سلام و امیدوارم که خوب باشی.
آیا تعریف "مرز" ازادی ،تعریف خودآزادی است که بعد نتیجه گیری میکنیم که کاربست کامل آزادی به احلال وضعیت آزاد منجر می شود؟؟
آیا حتی خود تعریف خسران دیگری،
،تعریفی رسا و تعین پذیر است مگر در مواردی که به لحاظ تجربه تاریخی-اجتماعی مورداجماع و توافق جمعی قرار گرفته ست؟!

 
At 2:13 PM, Blogger توکای باغ آینه said...

سلام نی لبک جان
امیدوارم که مسافرت خوب بود. من با قطعیت نمی توانم بگم کدام تعریف از آزادی جذبه برانگیز است. آزادی مثبت و آزادی منفی، هر دو از زوایه ای جالب توجه هستند. هرچند من بیش و کم این طور فکر می کنم که تعریف کردن آزادی محدودکردن آزادی است. هرچند زیست اجتماعی مستلزم محدودکردن آزادی در معنای اجماع درباره تعریف آزادی است. اجماع هم بسته به شرایط جامعه است. آزادی چون موقعیت هم درواقع پذیرش آزادی به منزله بستر زندگی است. آزادی که دوسویه است و مرز آن ضررنرساندن به دیگری است. اما این تعریف بیشتر تعریف کمی است چرا که نمی تواند به آسیب های برخاسته از آزادی عمل در برخورد با دیگری بپردازد. آزادی چون اجماع هم چندسویه است. اگر جامعه ای به اجماع رسید که درک خاصی از آزادی را مرجع قرار دهد که به سلب آزادی بخش دیگری بینجامد چه باید کرد. هرچند این جا بلافاصله می توان پرسید مگر آزادی می تواند مخل آزادی دیگری باشد. یعنی گویی در آزادی امکان ضدآزادی مستتر نیست. زیرا آزادی دربرگیرنده همه است. هرچند که این هم تعریف تاریخی از آزادی است تعریف قرن بیستمی از آن. من هنوز درباره همگانی شدن آزادی چون آرمان با چون و چرا فکر می کنم. آزادی چون نقطه آغاز می تواند به کاستن آزادی دیگری منجر شود، بدون این که این کاستن آزادی موضوع استبداد را به ذهن متبادر سازد. من فکر می کنم ما هنوز آزادی را در مقابل استبداد و ظلم می فهمیم و مراد می کنیم. و نه چون آزادی و رابطه تحقق عینی آن. آزادی های قانونی و حقوقی یک طرف قضییه است که بسیار مهم است، اما بسنده کردن آزادی به این امر همان تعیین مرز است، که کار بی فایده ای است.
خوشخالم که دوباره می بینمت هرچند در آئینه نوشتارت!

 

Post a Comment

<< Home

  • اتحاد جمهوری خواهان
  • اتحاد جمهوری خواهان