Wednesday, January 11, 2006

افسانه فردیت



هر جامعه ای الگوهای خود را دارد. جوامع جمعی الگوهایی دارند که دراصل بر مدار «ما» می گردند. برخلاف آن چه که ادعا می شود، جوامع جمعی فاقد فرد و فردیت نیست. اما این فرد و فردیت بر مدار امر جمعی و ازطریق امر جمعی معنا می گیرد. الگوی فردیت در جامعه سنتی ازطریق پایبندی فرد به ارزش های مستقر و مستدیر در آن جامعه شکل می گیرد. در این جوامع، فرد خود را ازطریق ارزش های آن جامعه تعریف می کند. هویت وی نیز برخاسته از همین درونی کردن و باورکردن به این ارزش ها است. خواه این ارزش ها دینی باشند خواه ارزش های فرهنگی یا سنتی. قالب های فردیت همیشه جمعی هستند و به بیانی دقیق تر اجتماعی اند. زیرا هر جامعه ای، چه جامعه سنتی چه جامعه مدرن، محتاج الگوهایی است که توسط همه پذیرفته شوند و مبنای الگوهای رفتاری، کنشی، حسی و فکری آن ها را بسازند. این امر ازطریق جامعه پذیری و اجتماع پذیری صورت می گیرد. درونی کردن این الگوها، فرد را برای آن چه در حیطه زندگی اجتماعی در انتظار اوست آماده می سازد. این همسانی در شکلگیری فردیت اشکال متفاوتی دارد. می دانیم که در غرب روند شکلگیری فردیت، از منظر جامعه شناسی، بیشتر به منزله فروپاشیدن نقش ها و مناسبات سنتی است که به آن جا منجر می شود، که فرد از این مناسبات رهایی می یابد. فردیت از این منظر بیشتر و دراصل به معنای آزادشدن از این مناسبات است. کنده شدن از روابط جمعی یعنی فردشدن. این بیشتر ناظر بر یک تحول ساختاری در ساخت اجتماعی است تا بر امر فردی در درون فرد. در جوامع مدرن که روند کندن و گسستن از جامعه جمعی و عبور به جامعه فردی تحقق یافته است، فرد و فردیت به معنای فاصله گرفتن و پایبندی بر این فاصله به معنای صفت ممیزه خود است. کنده شدن انسان ها از ساختارها و مناسبات است که فردیت یا فردی شدن نامیده می شود. این فردیت یا روند فردی شدن بی تردید درهمتافته است با روند شکلگیری هویت و معنای فردی بر مبنای فرض من، که سرشتی جوامع مدرن است. در جامعه سنتی روند فردیت به این معنا وجود ندارد زیرا روند فروپاشی و گسست از مناسبات سنتی به این شیوه انجام نگرفته است. فردیت وجود ندارد چون کنده شدن از مناسبات جمعی جامعه سنتی تحقق نیافته است. اما جامعه سنتی مانند جامعه مدرن نیاز به الگوهای عمومی برای افراد جامعه دارد. برخلاف جامعه مدرن که روند فردیت در آن از طریق کندن از مناسبات خانوادگی و قبیله ای و نژادی و فرارویی به خط فارق از جمع انجام می گیرد، در جامعه سنتی این فردیت به شکل فردی کردن روابط جمعی انجام می گیرد. فردی کردن روابط جمعی درواقع آن روی سکه جمعی کردن روابط فردی در جهان مدرن است.
تردیدی نیست که ما در زیر سایه پارادایم های فکری زمان خود زندگی می کنیم و بر سر سفره زمان این الگوهای فکری نشستیم و فربه یا لاغر می شویم. پارادایم فردیت نیز از این قاعده مستثنا نیست. پارادایم ها درواقع محورهایی هستند که همه به دور آن ها می چرخند. دوری یا نزدیکی به این پارادایم ها است که صبغه فردی را برجسته یا کم رنگ می سازد. دوری یا نزدیکی من از این پارادایم است که صفت مشخصه من از زمان خویش است. زمانی که من از آن تاثیر می گیرم و احیانا شاید بتوانم بر آن تاثیر بگذارم. پاردایم فردیت در جامعه سنتی درواقع ازطریق برسمیت شناختن بدیهیات جمعی است که تعریف می شود و شکل می گیرد. برخلاف آن چه که ادعا می شود، همگونی افراد در سنت بیشتر یا کمتر از همگونی افراد در مدرنیت نیست. مبانی فردیت در هر جامعه ای امری اجتماعی و جمعی است. آن چه ما فردیت می نامیم درواقع ماحصل قالب هایی است که در خدمت نهادهای اجتماعی قرار دارند و ما می توانیم این قالب ها یا سرمشق ها را در فردیت همگانی شده ببینیم. الگوهای فردیت امری اجتماعی است. کافی است نگاهی بیندازیم به شیوه و روش تفکر و رفتار آدم ها در سنت و مدرنیت. زیرا پارادایم های فکری در این دو سنخ از جامعه عمومی هستند. برای مثال وقتی ما می دانیم که مبنای تفکر و عمل در جامعه مدرن عقلانیت ابزاری و سودباوری یا در بهترین حالت زیان نرساندن به دیگری است، درمی یابیم که می توان این الگو را در تمام افراد آن جامعه مشاهده کرد. همان طور که می توان گفت که در یک جامعه سنتی که برای مثال تفکر امری عقلانی و مبتنی بر سود و زیان نیست، بلکه بر داوری های ارزشی و احساسی است، کدام الگوها را می توان در آحاد جامعه مشاهده کرد.
به بیانی، در یک جامعه نهادینه مدرن که مبتنی بر تفکیک سپهرهای ارزشی است، روند فردیت و فردشدن امری نهادین و ازاین روی اجباری است عمومی. فرد نمی تواند فرد نشود. زیرا فردشدن یا فردیت در این جا امری انتخابی نیست که فرد بخواهد درباره آن تصمیم بگیرد و آن را برتابد یا بازتابش دهد. این در مورد جامعه سنتی هم صادق است. آن جا نیز شکل فراگیری است که فرد مجبور است آن را بپذیرد و به آن تن دهد، اگر می خواهد زنده بماند و طرد و تکفیر و نفی نشود.
درواقع این باز می گردد به پارادایم های جامعه. تاریخ نشان می دهد که هر پاردایمی ضد-پارادایم خود را می آفریند. این دیالکتیک به گونه ای است که در هر جامعه ای پارادایم حاکم ضد-پارادایم را به حاشیه می راند و ضد-پارادایم را غیرواقعی، ناهمزمان و ویرانگر می خواند. فردیت به این معنا قالبی است اجتماعی که در نهادهای جامعه لحاظ است، زیرا جامعه برای این که اموراتش بگذرد نیاز دارد که اعضایش همه از الگوهای معرفتی و رفتاری برخوردار باشند، که تعمیم پذیر هستند. زیرا این تعمیم پذیری یا عمومیت اصل برابری و مقبولیت و مشروعیت را موضوعیت می بخشد. درواقع این گونه است: در جامعه ای که همه فرد هستند، همه موظف اند فردیت را به رسمیت بشناسند و فرد را با خود برابر بدانند، چون فردیت امری اجتماعی است. این همان گونه است که برای مثال در یک جامعه سنتی که تعریف از فرد را به مفهوم کندن از مناسبات حاکم نمی داند، فرد اجتماعی طرف مقابل خود را به چنین مفهومی برسمیت می شناسد. این به رسمیت شناختن متقابل درواقع هم نوعی پذیرش انصاف و برابری است و هم نوعی اعمال سلطه است. انصاف است چون من دیگری را به سان خود فرد می دانم و فردیت آن را به رسمیت می شناسم، خواه چون در قانون اساسی مندرج است خواه چون آن را به منزله اصل اخلاقی قبول دارم. هرچند میان این دو باید فرق نهاد. اعمال سلطه است زیرا درست همان انتظارات و توقعاتی را از وی دارم که او از من دارد و همه از هم داریم و این بازمی گردد به مناسبات اجتماعی که هم اکنون حاکم است و هر مناسبات اجتماعی مبتنی بر پارادایم هایی است که برمبنای آن ها تعاریف طبقه بندی و تعیین می شوند.
روند شکلگیری فردیت یا فردی سازی که بی تردید با فرضیه «من» گره خورده است، امر فردی نیست. من فرد شده ام چون چاره ای جز این ندارم.یا فرد نشده ام چون محکوم به آن بودم. فردیت فرد به این معنا امر فردی نیست. چون ما فردیت فرد را در جای اشتباهی می جوئیم. نهادینه شدن فردیت به منزله شکل حاکم مناسبات اجتماعی هیچ چیز درباره عیار واقعی فردیت در فرد نمی گوید. تنوع فردیت در جامعه از مجرای فردشدن انجام نمی گیرد، بلکه از مجرای شکستن قالب هایی متحقق می شود که جامعه می خواهد بر تن ما کند. نهادینه شدن فردیت، همگانی شدن فردی شدن است. این نهادینه شدن، هم به هنجارشدن است هم ارزش شدن است. فردیت به این مفهوم امر صوری است که به منزله سلطه یک شکل از فردیت به منزله یگانه شکل فردیت است. شکستن این فردیت، شاید سرآغاز کشیدن طرحی جدید از فردیت دیگری است که فردیت خود را در تراز دیگری جست و جو می کند. به این مفهوم فردیت تمثیل سیزیف است. امری غیرممکن اما اجتناب ناپذیر.

جامعه ریاکار
فراموش کردن و فراموش شدن- مقاله ای از پاول تیلیش
پسر سردار سامانی، باغبان فلسفه شد
خاورمیانه و مردسالاری مدرن

2 Comments:

At 10:48 AM, Anonymous داريوش said...

فرديت از طريق عبور از فرديت عمومي.بقول ميلان کوندرا ما احتياج به دن کيشوتهاي تازه داريم.مرسي اميري.

 
At 12:32 PM, Anonymous نی لبک said...

داریوش جان
اینی که گفتی :فردیت از طریق عبور از فریدت عمومی ،مدونی مثل چیه؟مثل تمرکز بر روی افکار خود یا صدایی مطلوب که ما در شلوغی و ازدحام جمع انجام میدهیم.
این توانایی ،یک توانایی اصیل و خودجوش است.دن کیشوت برای ذهنی که در ابتدای مدرنیت است دن کیشوت است ولی در جریان بالارونده مدرنیت می شود فرد،فردی که محق است خیالات خود را دنبال کند نه برای من و نه برای تو یا آن دیگری،بل که برای خودش.
و این بدل میشود به سرچشمه جوشان و پایان ناپذیر انگیزه برای زیستن و بودن.
دوست عزیزم امیر
خوبی؟پیغامت در پیامگیر وبلاگ داریوش همچنان در ذهنم کار میکند..

 

Post a Comment

<< Home

  • اتحاد جمهوری خواهان
  • اتحاد جمهوری خواهان