انسان یعنی مشروعیت

عادت ما این است که مشروعیت را ازحیث نظام سیاسی یا اجتماعی و یا ساخت قدرت و غیره وارسیم و آن را بیشتر ناظر بر این مسائل قلمداد کنیم، تا این که تلاش کنیم انسان و مشروعیت را در ردیف و هم ردیف هم نام ببریم. گویی این جاافتاده است که بشر مشروع است و مبنای مشروعیت است.این اصل چنان آشنااست که آشنازدایی از آن و یا تامل و تردید در آن بیگانه و نامفهوم می نماید. این درحالی است که تاریخ بشر تاریخ رویارویی و همآوردی بر سر مشروعیت امر مشروعیتگزار یعنی انسان است. اما این انسان مشروعیتگزار به خودی خود مدنظر نیست، زیراکه انسان به منزله بودن محض با موضوع و مساله مشروعیت روبرو نیست. انسان به منزله وجود است که در رویارویی با هستی سرآغاز نامگزاری است. و این آغاز ماجرا است.
در زندگی بشر موضوع و مساله مشروعیت کلیدی است. موضوع است زیرا مشروعیت امری فراگیر است و حیطه حرکات روحی و جسمی بشر را پوشش می دهد؛ مساله است زیرا نیاز به پذیرش و ارج شناختن دارد. برای مثال آن چه در میان ما اکنون دارد جا باز می کند و به تدریج ما را دربر می گیرد میل به آری گفتن به خویش و زندگی است. آری گفتن به خویش بازتاب مشروعیت است. بحران هویت ناشی از مشکل شدن پذیرش تعریف از خویش است هم به گونه خودبنیاد هم به گونه دگربنیاد. مشروعیت پیوند ناگسستنی با مقبولیت دارد. مقبولیت ناظر بر مساله مشروعیت است. دوستی، عشق، کار و دانش همه نیازمند مشروعیت هستند و بحران مشروعیت در این روابط چون و چرا کردن در موضوع یا مصداق عشق و غیره است. مشروعیت به عبارتی آن افشره زندگی آدمی است که آدمی با تبدیل شدن به انسان ازطریق پروژه انسان شدن به پاسخگویی به آن مبادرت می کند. اهتمام آدمی به این که مشروعیت کسب کند هم در موضوع وجدان بازتاب می یابد که بیشتر امری است بیرونی، که در درون فرد نشسته است و به گونه فرامن عمل می کند. هم در موضوع اخلاق یا اتیک فردی یا اتیک خویشتن که امری خودبنیاد و خودساز است. پیدایش موضوع و مساله مشروعیت ناشی از این امرواقع است که انسان منظومه ای است دو بعدی. یک بعد این منظومه طبیعی یا بیولوژیک است و یک بعد دیگر آن فرهنگی است. امر بیولوژیک امری برساختي نیست، بلکه امتداد تحول نوع بشر در یکی از مصادیق خویش است. به بیانی، جسم آدمی همنشینی سه زمان گذشته، حال و آینده است. مشروعیت جسم یا بیولوژیک وجود محض است. به همین جهت تا جسمی نیاز به تحول را در خود حس نکند و نخواهد از جنسی به جنس دیگر تغییر کند، نیاز به مشروعیت در آن مصداقی ندارد. بعد فرهنگی است که در انسان نماد موضوع و مساله مشروعیت است. فرهنگ درواقع کارزار این مشروعیت است. زیرا فرهنگ میدان برخورد سلائق و ذائقه ها است. فرهنگ نظامی است از رمزها که به زندگی انسان معنا و مفهوم می بخشد. معنا چیزی جز مشروعیت نیست. بی معنایی به همین جهت در ذات خویش مشروعیت ستیز است و به همین خاطر است که رژیم معنایی همیشه با بی معنایی سرجنگ داشته است. تلاش برای تعریف خویشتن یا توضیح عمل خود یا به قولی سعی در حساب پس دادن یا جوابگو بودن همه ناشی از موضوع و مساله مشروعیت است. پذیرش مشروعیت چونان شیوه زیست انسان پروژه انسان شدن است که در پدیده فرهنگ یا میل به فرهنگمند شدن اوج و افول می کند.
سرگذشت انسان چیزی نیست مگر تلاش بی وقفه برای پاسخ به مشروعیت خویشتن. پارادایم های مشروعیت وجود دارد همان طور که پارادایم های تفکر وجود دارد. به بیانی، پاسخ انسان به مساله مشروعیت هیچ گاه یکسان نبوده است. اسطوره، دین طبیعی، دین فراطبیعت، فلسفه، علم و دانش همه از پارادایم های پاسخ به مشروعیت هستند. دین درواقع از اولین تلاش آدمی است در جهت یافتن پاسخی مقبول برای معضل مشروعیت. اگر از این زاویه به دین نگاه کرد، درمی یابیم که دین نظربازی است فراگستر و فراگیر است برای یافتن پاسخی برای معادله لاینحل زندگی انسان در جهانی، که بی کران است. آدمی چونان موجودی کرانمند در جهانی بیکران به دنبال پاسخ پرسش هایی است که زندگی وی را معنا می کنند یعنی مشروعیت می دهند. معنا و مشروعیت توامانند. تامل در دین چونان پاسخ به امر مشروعیت به معنای پذیرفتن پاسخ دین نیست. اما پذیرش طرح مساله ای است که با خط کشیدن بر روی دین از بین نمی رود. پاسخ دین به موضوع و مساله مشروعیت حاکی از آن است که گویی بشر را امر مطلق لازم است تا بتواند جهتگیری کند و به داوری بنشیند. مشروعیت بدون داوری و روی آوردن به آن یا توسل جستن به آن ناممکن است. پاسخ فلسفه به دین، برخورد تضارب آرا در باب کیفیت مشروعیت است. و علم با تقابل با هر دو، برآن است پاسخ کمی و اثباتی خود را به مساله مشروعیت مبنا قرار دهد.پاسخ دین پاسخ هیرمندانه است. پاسخ فلسفه پاسخ گفت و گویی است. و پاسخ علم پاسخ امر کردوکاری است.
مشروعیت بستر زندگی انسان ها است. بهتر است گفت مداری است که پیرامون آن تاریخ و زندگی شکل می گیرد. سرشتی مشروعیت حضور دیگری است. به همین جهت مشروعیت سمتگیری کردن است و درواقع گفت و شنود است. در گفت و گوی خود با خویشتن به گونه خویشگویی است. در گفت و شنود با دیگری به گونه گفتمان است. مشروعیت نماد تمایل امر فرهنگی بر سیادت بر امر بیولوژیک است. این مساله خود را به نحو بارزی در مساله هویت نشان می دهد. هویت بیولوژیک شخص یا فرد روشن است و کافی است فرد در آئینه نگاه کند تا خود را از محیط و دیگران تشخیص دهد. اما این کافی نیست. همان طور که کودک در چهارسالگی متفاوت بودن خود را از اشیا و پیرامونیان خود در واژه من مجسد می سازد. رابطه مشروعیت جسمانی و مشروعیت فرهنگی رابطه چندسویه ای است که نیاز به مجال دیگری دارد. اما موضوع مشروعیت دال بر آن است که مشروعیت نه تنها همسفر قدیمی عمر بشر است، بلکه هرآن چه در این سفر معنا نام دارد مولود و نماد این مشروعیت است. از دیدگاه مشروعیت اگر به زندگی خویش نظر بیفکنیم، چنین به نظر می رسد که زندگی ما جدل دائمی است بر سر مشروعیت بخشیدن به خویش برای نیل به ارجشناسی خواه به طریق ایجابی خواه به طریق سلبی. شاید به همین جهت است که تاریخ بشری تاریخ اهتمام برای پاسخ گفتن به موضوع و مساله مشروعیت است و نه چیز دیگر!
نقد روشنفکری دینی؛
ذات نامتناهی در فلسفه اسپینوزا
اخلاق و فلسفه اخلاق از دیدگاه کانت
جبر و اختیار در اندیشه اسپینوزا
اقتدار، خشونت و تمامیت خواهی؛ هانا آرنت
فلسفه پسامتافیزیکال و چشم انداز فلسفه سیاسی- سخنرانی غلامرضا کاشی

8 Comments:
سلام امیر عزیز
مطلب جالبی است.
به نظر من دین ،فلسفه و علم ،و حتی ضد علم و ضد فلسفه و ضد دین وقتی که کارکردشان به فراروایت تنزل پیدا می کند مشروعیت عمومی برای فرد نیز ظهور میکند.و این نوع مشروعیت مشروعیتی نیست که انسان (انسان به خود آری گو البته) با آن احساس هویت و راحتی بکند.
خود عنوان هویت ناشی از قائل شدن به فراروایتی در مورد فرد است .هویت زمانی معنا دارد که ما از جایگاه ثابتی به فرد نگاه کنیم.اما وقتی که نه ناظر فرد و فرد مورد مشاهده هیچکدام ثابت نیستند چطور می توان از هویتی ثابت سخن گفت؟
آیا موافقی که به جای صحبت از هویت بهتر است که از تنوع هویتها و از سیالیت شان(سیالیت هویت) در یک فرد سخن بگوییم؟
سلام نی لبک جان
آره. با نظرت موافق هستم. اما پرسشی که ذهن مرا به خودش مشغول می کند جمله ای است که خواندم و سخت مرا مشغول خود کرده است. نویسنده می گوید زندگی امری ایجابی، زیرا زندگی اثباتی است. رابطه هویت یا هویت ها هم امری ایجابی است. مهم این است که اگر بپذیریم بنیادها همه فروپاشیده اند این تعاریف ما چگونه ممکن است اصلا. هرچند مدرنیت چنین نیست. اما در فرامدرنیت چنین گرایشی هست. به همین جهت چه بسا هویت فرامدرن چندهویتی است که آن وقت باید دید فرق این چندهویتی و چندشخصیتی در چیست؟ خلاصه، اگر پذیرفت زندگی امری ایجابی است چون ساخت پذیر و شکلگرا است، هویت یا هویت ها هم همین طور هستند. من فکر می کنم که در دنیا فقط یک چیز است که پایان تنوع هویت ها در لحظه است و آن هم اقدام یا عمل است.
خب حالا هم تو ذهن منو مشغول کردی.
برمی گردم
سلام اميري. موضوع جالبي را مطرح کردم.نگاهي تازه به مشکل بشر بودن.بيشتر درباره اش بايد فکر کنم.
امیرجان
آیا موافقی که اگر همه بنیادها فرو پاشیده باشند پس جایی برای اقدام یا عمل به مثابه اتخاذ هویتی واحد نیز نمی ماند؟!
منظورم اینست که عمل به عنوان برآیند هویت ها و یا ختم چندگانگی هویت ها و غالبیت یکی بر همه شان، نشان از فروپاشی بنیادها نمی تواند داشته باشد.
سوالت در مورد فرق چند هویتی بودن با چند شخصیتی بودن هنوز مشغله ذهن ام هست.
شاید اصلا خود سوال ایراد داشته باشد.آیا چند هویته و چند شخصیته هستیم یا اینکه ناکامی ما در برپایی یک سیستم برای پاره های متفاوت مان ما را ناگزیر از بکارگیری چنین اصطلاحاتی می کند؟
آیا منظر دیگری جز نگاه سیستمی لازم نداریم ما؟
نی لبک جان
عمل ابراز وجود است. ابراز وجود هم یک نوع اعمال معنا است. حال اگر بپذیریم که عمل به منزله اعمال معنا نیست، آن وقت لازم است بدانیم آن عمل چیست؟
این که به نگاه دیگری لازم است یا نیست که سیستمی نباشد، خودم جوابی ندارم. من فکر می کنم که ما هنوز درباره ابعاد بی معنایی کافی فکر نکردیم. مثلا همین مرگ فراروایت ها که مرگ فرامعناها هم هست، این پیامد را به همراه داشت که زندگی را دریاب! دم را غنیمت بشمار! اصل همین الان است! یعنی مرگ فراروایت ها تحقق کامل روایت لحظه است. به همین دلیل هم هست که توجه به امر شخصی یا فردی یا تبدیل هر انسان به یک روایت خواندنی که سلطه روزمرگی است، در مدرنیت چنین بلامنازعه است، به طوری که دل بستن به آرمان های غیرشخصی فروکش کرده است.
چند شخصیتی یا چندهویتی هم دقیقا برخاسته از همین مرگ فراروایت ها یا فرامعناها است. این به این معنااست که تقسیم فرویدی من- فرامن- آن به چالش و پرسش کشیده شده است.
به نظر من ما با این سئوال روبروایم که در مرگ فراروایت ها اصلا چیزی به معنای عام یا بنیان عام ممکن است؟ که نیست! پس دراین صورت، اگر برای یک لحظه امر حقوقی را کنار بگذاریم، که تنها مخرج مشترک آدمی در جامعه لیبرال است،چگونه می توان درباره امر شخصی به منزله یک امر عمومی حرف زد و بحث کرد یا چگونه می توان با آن روبرو گشت؟ بحث عمل بدون هویت نیاز به تامل دارد. چون برمی گردد به رابطه میان مفهوم، تصور و دریافت.
برای یک لحظه امر حقوقی را کنار بگذاریم، که تنها مخرج مشترک آدمی در جامعه لیبرال است،چگونه می توان درباره امر شخصی به منزله یک امر عمومی حرف زد و بحث کرد یا چگونه می توان با آن روبرو گشت؟ بحث عمل بدون هویت نیاز به تامل دارد. چون برمی گردد به رابطه میان مفهوم، تصور و دریافت.
4:26 PM
امیرجان
به نظرم در باره جوامع لیبرالی فعلا و واقعا موجود کمی دچار اغراق شده ایم؟قبول داری؟ مخرج مشترک جامعه لیبرالی "ایده آلی" فقط امر حقوقی است،ولی جامعه لیبرالی واقعا و فعلا موجود ، مشترکات غیرحقوقی دیگری هم دارد که برای همین هم صحبت از امر شخصی هنوز که هنوزه امری عمومی هم هست.
به نظر من هویت مفهومی با مضمون ثابت و ابدی نیست و سیالیت نیز اکنون یکی از ویژگیهای مهم آن شده است.برای همین هم اگر هویت را ثابت نگیریم و از سویی موجودیت فرد را به امر صرفا حقوقی مطلق نکنیم نهایتا عمل بدون هویت وجود ندارد،فقط عمل بر اساس تحولهای هویتی یا سیالیت آن وجود دارد.
نی لبک جان
بحث سیالیت هویت را من قبول دارم. من فکر کنم درواقع این طرفداران فلسفه اصالت وجود بودند که باب هویت سیال را گشودند، وقتی وجود را بر بودن ترجیح دادند.
بحث لیبرال و لیبرالیسم واقعی یا آرمانی را من فعلا در پرانتز می گذارم. لیبرالیسم واقعا موجود بهتر از لیبرالیسم آرمانی است. اما رابطه امر خصوصی و عمومی را در لیبرالیسم قطع می بینم. هرچند اکنون تلاش هایی به کار می رود تا این موضوع را تغییر داد. اما، این تفاوت بنیادی در امر خصوصی و امر عمومی سرشتی لیبرالیسم و جهان مدرن است. به همین جهت هم است که فکر می کردند امر خصوصی را به سپهر خصوصی واگذاریم و امر عمومی را به سپهر عمومی. اما در عمل چنین نیست. این یک نقد اساسی بر لیبرالیسم است.
اما رابطه هویت و عمل چگونه است. آیا عمل من هویت من است ، بازتاب و بیانگر آن است. سیال بودن هویت ها به منزله داشتن هویت های متفاوت و مختلف است یا درواقع بازتاب همان تفکیکی است که در مدرنیت نهادینه گشته است و هر حوزه ای کدی گرفته است که براساس آن عمل می کند. این کدپذیری در میان آدم ها، نطفه هویت های سیال است یا چیز دیگری است. این بیشتر ناشی از آن است که انسان معاصر گرایش دارد امکان و احتمال باشد و بیشتر به خود چون موجودی انتقالی و عبوری می نگرد. منابع هویت مدرن چیست؟ آیا چنین چیزی وجود دارد؟ که بعد بتوان از هویت فرامدرن سراغ گرفت؟
Post a Comment
<< Home