مدرنیت- بخش دوم
به طور خلاصه می توان ارکان مدرنیت را به گونه ذیل صورتبندی کرد:
- تقلیل انسان به عقل و تعریف انسان بر مدار عقل
- فروکاهیدن عقل به زمان و مکان تاریخی یا فرودآمدن عقل بر روی زمین
- تقلیل زندگی به مساله یا مشکل و منزوی ساختن زندگی چونان سرنوشت یا تقدیر
- تفکیک سپهر خصوصی از سپهر اجتماعی و ازاین طریق تفکیک سپهر اخلاقی از سپهر حقوقی
- نزول منزلت اخلاق در قیاس با ارتقای منزلت حقوق
- فروکاستن طبیعت به موادخام و آغاز گذار به اصل انجام پذیری یا ممکن بودن همه چیز
- ابداع خودبنیادی بر فرض من
- جانشین ساختن پیکره های قبیله ای، نژادی از طریق پیکره ملت-دولت
- جانشین ساختن ایمان مذهبی به وسیله یقین علمی
البته این فهرست را می توان ادامه داد. اما به همین قدر بسنده می کنم. به بیانی، مدرنیت واژگون ساختن جهان قرون وسطایی بود و تلاش کرد جهان را به وسیله کمیت پذیری آن تعریف و تبیین کند. مدرنیت بدون کشف حسابداری دشوار بود. حسابداری ترازبندی است بر اساس مثبت و منفی، که خود بر پایه حساب استوار است. صوری کردن جهان در مدرنیت آزادکردن انرژی بود و امکان تبدیل انرژی به انرژی دیگر. تقلیل جهان به انرژی بحث نیرو و توان و قوه و قدرت را پیش کشید. در مدرنیت خرد و قدرت درنهایت درهم آمیختند و قدرت خرد به خرد قدرت بدل گشت. اگر جهان سنتی در تاروپود خود اعتقاد داشت که بجااست تلاش کند خود و جهان را در گذار از هستی دنیوی به هستی اخروی هدایت کند، تا عمل تفویض به گونه قطعی صورت گیرد، مدرنیت عمل تفویض را به همین جهان و همین زمان تقلیل داد و اصل نمایندگی را به منزله آن روی دیگر سکه تفویض باب کرد. تفویض قدرت به دیگری، بدون اصل بازنمایندگی ممکن نیست. گویی همان گونه که بشر در داستان آفرینش خلقت نماینده دادار بر روی زمین است، مدرنیت این اصل را در تفسیر زمینی خویش مبنا قرار داده، و نمایندگی را به منزله تفویض نهادینه می کند. مدرنیت با قطع کردن ناف این جهان از آن جهان، انسان را به همان چیزی مبتلا ساخت که بعدها و در قرن ما، آدورنو "بی خانمانی استعلایی" انسان و مدرنیت نام نهاد. وداع از هر آن چه متاگیتیکی است، درنهایت وداع از هر آرمان و ارزش استعلایی است، وداع از هرآن چه هست که مطلق و ازلی و ابدی می نماید. مدرنیت در ذات خود آغشته به ایهام و ابهام بود. اما مدرنیت با کشف پدیده قدرت و با بازخوانی و بازتاویلی از قدرت چونان پدیده ای که حاوی قوه و نیرو است، هم از قدرت چونان پدیده ای مثبت اعاده حیثیت کرد و هم قدرت را آن پدیده ای نامید که در غیاب امر ماوراطبیعی یا فقدان امر انسانروا می تواند جهت و مسیر زیست آدمی را در این جهان لایتناهی چونان واحد قدرت و آماج نشان دهد. تبدیل بنده به خدایگان شعار مدرنیت بوده است که در منشور حقوق بشر به مانیفست مدرنیت بدل می گردد. خودبنیادی هم ابداع مدرنیت است و هم اختراع مدرنیت. قدرت مدرنیت که ازیک سو در قطب سازی بود و از سوی دیگر در غلبه بر این قطب بندی از طریق ساخت قطعیت استوار بود با نسبی ساختن زیست و جهان و با تقلیل انسان به لحظه هم انسان را نسبی ساخت و هم انسان را وادارساخت این لحظه نسبیت را مطلق سازد. عمل چیز دیگری جز مطلق سازی این نسبیت نیست. مدرنیت که با غلبه بر مطلقیت سنت نسبیت را معیار و سنگ محک همه چیز ساخته بود، واقف بود که خودبنیادی یگانه راه سمتگیری و تنها ملاک زیستن در جهان بی بنیاد است. قدرت کشف مدرنیت است. خشونت کشف سنت است. مدرنیت با کشف تقسیم قوا نظریه قدرت را بازخوانی کرد. قدرت آن جا است که قوا تقسیم است. برخلاف سنت که برداشت اش از قدرت مرکزمداری به منزله انگاشت هیرمندانه بود. این به این معنا نیست که در قدرت خشونت وجود ندارد. بحث بر سر رابطه این دو است. قدرت در مدرنیت مشبک و افقی است. کشف قدرت چونان پدیده ای که در تاروپود جامعه و انسان و جهان رخنه کرده است و بافت و نسج انسان و جامعه را درهم تنیده است، کشف نیچه ای است. کشفی که بعدها توسط فوکو بازخوانی و پیگیری می شود. حتا ارسطو وقتی از قدرت حرف می زند آن را معادل توان و قوه می نامد. ادراک قدرت چونان خشونت، به قول نیچه، همان قدرت خام و ابتدایی است. پارداوکس مدرنیت در همین است. مدرنیت بی بنیادی جهان را ازطریق کشف مثبت قدرت ترمیم می کند و نظم جامعه و جهان را بر بنیاد قدرت نهادها و دولت ها بنا می کند. قدرت بنیاد مدرنیت است. حتا خودبنیادی نیز تبلور و تجسم این اصل است. خودبنیاد دانستن خود به معنای خود را بنیادنهادن هر آن چه که هست و خواهدشد است. گویی در این جهان بی خانمان خودبنیادی چتری است که در زیر آن انسان نفس می کشد و قادر است درطی زمان در جهان بی معنا معنا نهد و ارزش بیافریند. معنادادن نماد قدرت است. قدرت توسعه گر است. مرز می نهد. خط فارق می کشد. قدرت نماد تفویض است. اما تفویض در مدرنیت زمانمند و نسبی است. قدرت سازنده است. تاریخ مدرنیت تاریخ پر کش و قوس خرد قدرت و قدرت خرد است. تلاش برای شکل دادن تبدیل قوه به توان است. انسان در مدرنیت گذار از قوه به توان است. یعنی احتمال و امکان.
مدرنیت به بیانی تلاش برای بنیادنهادن جهان و انسان است بر بی بنیادی که عین قدرت است. چالش میان قدرت و خرد که صفت ممیزه مدرنیت بوده است از همین چالش میان بنیاد و بی بنیادی نشات می گیرد. مدرنیت خودبنیادی را در مقابل دگربنیادی می نهد و معنا می کند- امری که سرشتی مدرنیت است زیرا مدرنیت ساخت همین تقابل ها است، که الان هدف حمله فرامدرنیت قرار گرفته است- اما روی دیگر این تقابل همان تقابل میان بنیاد و بی بنیادی است. مدرنیت تلقین می کند هرگاه این تقابل از میان برخیزد و یا به هم دیگر فروکاسته شوند، امر بی واسطه حاکم می گردد که همان خشونت است. هرچند مدرنیت، دست کم در چرخش کپرنیکی خویش در کانت، به امر بی واسطه اعتنایی ندارد و با تقسیم جهان به فنومن و نومن، تقدیر آدمی را به فهم فنومن ها تقلیل داده است، اما خود اصولی را آفریده است که گویی چونان اصولی می نمایند که ازلی و ابدی می نمایند. و هرگونه تشکیک و تاملی در آن ها چونان گرایش به یک ناهمزمانی خطرناک تلقی می شود. مدرنیت در گرایش خویش به زمان سکولار به سلطه روزمرگی راه می برد. تفکیک سپهر خصوصی از سپهر عمومی یا تقسیماتی مانند دولت، خانواده و جامعه مدنی(هگل) یا آن چه بعدها وبر در اثر خود «جامعه و اقتصاد» باز می کند، نماد حکمروایی «اکنون» بر زندگی انسان ها است. رهایی جامعه از چنگال دولت در پرتو قرارداداجتماعی یا تفکیک حوزه های اجتماعی در مدرنیت سلطه روزمرگی را به نمایش می گذارد. سلطه روزمرگی نماد حکمروایی کامل زمان سکولار است که به گونه تنگاتنگی با مدرنیت درهم تنیده است. روزمرگی در مدرنیت امر بسیار به سامانی است و بستری است که در آن همه چیز محک می خورد. حتا خود مدرنیت.


5 Comments:
البته با اجازه..
فقط برای آزمایش.
نی لبک جان
درود بیکران بر تو! لازم به اجازه گرفتن هم نیست. من حالا نگاه می کنم چکار کردی. بی نهایت ممنون هستم. تم جالبی را هم انتخاب کردی.
اه. يک صحفه مطلب درباره اين کار جالبت نوشتم. انگار درج نشد. باري شناخت سيستماتيک تو از مدرنيت بسيار جالب و اموزنده است اميري.
سلام امیر جان،باز هم تشکر مجدد. خواندم و با این نوشته ات در باره مدرنیته هم باورم.
امير يک زنگ بزن. هرچي زنگ ميزنم خونه نيستي.
Post a Comment
<< Home