Monday, January 22, 2007

ذهن بی ذن بدون اذن

چلانده‌‌شدن ذهن در هزارتوی عین، زاده‌‌شدن در دانه‌‌های زمان است؛ زمان زندگی است و زندگی همان
دانه‌‌ای است که آن شاعر اشراقی ما، در روزگار نا-اشراقی ما، باور داشت در گلویش گیر کرده بود. استخوان زمان در تن ما نشتسته است و کار اندیشیدن نه بیرون کشیدن آن، که سقه‌‌زدن و لیسیدن آن است؛چراکه بیرون کشیدن استخوان زمان از تن، از دست دادن قوای حسی است یعنی ازیادبردن اندیشیدن. اما اندیشیدن به چرکآب و مزه کردن چکیدن لکه‌‌های قرمزی است که گرمایش حس اندیشیدن را داغ می‌‌کند. زمانی فیلسوفی، نه چندان دور، در همین نیمه اول قرن پیشین، دعوی کرد که ما اندیشیدن را به اندیشه نکشیده‌‌ایم. درست است که وی در جست‌‌وجوی یافتن تامل و مراقبه در اندیشیدن چونان اندیشه بود، اما حس نکردن اندیشه ناسازه ما است. در دالان زمان به شخم هستی نشستن، بذر اندیشه را سترویدن است. کار هستی نه با اندیشه است نه بر اندیشه. چراکه هستی بر سبیل ایجاب است و کار تفکر سلب. اما این بی اعتبارساختن تفکر است. اندیشه نه به سامان است نه سامانمند، نه سر سازگاری یا انضباط پذیری دارد. تفکر در ذات خود ناممکن است. اندیشیدن به ممکن، تجاوز به اندیشیدن است؛ تجاوزی که رویا نمی‌‌زاید بلکه کابوس. بنیانگذار عقلانیت مدرن، نخستین تجاوزکار به ساحت اندیشیدن بود. به بندکشیدن تفکر ازگذر به تصویرکشیدن قواعد تفکر، سلب تفکر است. رابطه دستورزبان با دستورتفکر چیست؟ دستور زبان زبان است آیا؟ دستور تفکر عصر ما چیست؟ قطب بندی و قطب سازی! اندیشیدن، همان است که پارمنیدس می گفت: ما حدس و گمانیم، پس حدس می‌‌زنیم و گمان می‌‌کنیم!

نظام اردوگاه
نواندیشان دینی؛ دستاوردها و شکست ها
خوانشی از آرای هابرماس
کمپین زنان

Thursday, November 23, 2006

تاخیر ما

ما تاخیر داریم. تاخیر فرهنگی؛ تاخیر فکری؛ تاخیر عقلاني چه در وجه انتقادی چه در وجه کارکردی. تاخیر تاروپود ما را فراگرفته است، اما ما کمتر درباب تاخیر اندیشه کردیم. و تاخیرشناسی اینک، یعنی در اوج تاخیر تاریخی‌مان، در شکل تاملاتی نظیر"امتناع از تفکر"، "انحطاط تفکر" و یا آسیب‌شناسی مدرنیت، در میان ما رایج گشته و هم‌وغم ما را به خود جلب کرده است. تاخیر، دیرکردن است. اما، محتوی رسیدن است. تاخیر زمانی معنا می‌یابد، که ناظر بر رسیدن است. تاخیر چونان دیرکرد تعلیق ساده زمانی است. تاخیر با تعویق هم‌خانواده است. دیرکردن یعنی سر ساعت مشخص به مکان معین نرسیدن؛ اما در راه بودن. آن‌روی دیگر تاخیر، انتظار است. تاخیر مستلزم انتظار است. جائی‌که انتظار نیست، تاخیر هم نیست. تاخیر، دیرکرد در طول زمان است، امر زمانی است. مکان هیچ‌گاه تاخیر یا دیرکرد ندارد، زیراکه مکان امری دوسویه است. بازگشت به مکان میسر است. اما بازگشت در زمان یا به زمان میسر نیست. تاخیر ناظر بر زمان است و تعویض یا تغییر بر مکان. اندیشه تاخیر دال بر جدایش‌پذیری زمان و مکان است. تاخیر زمانی، ناظر بر آینده و آتی است. ما در بازگشت به گذشته تاخیر نداریم. تاخیر ما حاکی از نرسیدن ما به امر آتی یا چشم‌اندازی است. نه-رسیدن- به آینده یا آتی ممکن است، اما رسیدن به گذشته نه. تاخیر ما ناشی از معلق بودن مااست میان گذشته و آینده. تاخیر ما را متاخر کرده است. زمانه تاخیر، زمانه کش‌وواکش است؛ زمانه تکاپوی رسیدن به مقصود و پایان نهادن بر انتظار است. به‌این‌مفهوم تاخیر بیانگر پایان نهادن بر فاصله میان خود و آماج خویشتن است. غلبه بر تاخیر، ازمیان‌بردن فاصله‌ای است که میان ما و امر آتی نشسته است، پر کردن شکافی است که میان مکان مانوس و زمان نامانوس دهان باز کرده است. آگاهی بر تاخیر، آگاهی یافتن از عدم‌حضور به‌روز خویشتن در زمان حال است. تاخیر آبستن آماج است. تاخیر ما ناشی از مکان-اندیشی و مکان-محوری است که با درک زمان چونان تکرار ازلی و ابدی گره خورده است. تاخیر هم به معنای تا-اخیر است هم به معنای تا-خیر. تا-اخیر ما، گیر ما است. تا-خیر ما، رهائی ما است. رهائی، انگیزش رفع تاخیر به مفهوم رسیدن به هدف است. هدف ما اینک هم‌زمان زمان شدن است. و همین هدف محتوی تاخیر است. زیرا زمان ناب و زمان واقعی هیچ‌گاه برهم منطبق نیست. این عدم انطباق بستر زیستن چونان زمانمندي است. تاخیر ما حاکی از شوق ما به زمانمندشدن و نسبی‌شدن ما است. ازهمین‌روی است انگیزه ما به تاخیر. بی‌تردید در-زمان-زیستن آراستن مکان بر مدار زمان است. به‌همین جهت است حس ناموزونی مکان در ما. به‌همین‌جهت است حس کنده‌شدن زمان از مکان در ما. زمانی‌شدن ما خط بطلان بر مکانی‌بودن مااست. یعنی باژگون‌کردن مکان ما ازطریق غلبه بر تاخیر زمانی‌مان، و نه تعویض این مکان با آن مکان. ازهمین‌روی آسیب‌شناسی تاخیر ما، آسیب‌شناسی سیالیت زمان در سبک زیست ما است. سبکی که بیشتر مکانی بوده است تا زمانی. آسیب‌شناسی ما ناظر بر همین ازهم‌گسیختگی مکان-زمان در روان‌پریشی است که روان‌نژندی آگاهی بر تاخیر را نشانه گرفته است. تاخیری که در میان تا-اخیر و تا-خیر در آوند است.

سنگسار در اسلام
دو نوع تئوکراسی
نیرنگ سوژه و مساله انسان
ابن رشد و مساله عقل

Wednesday, June 28, 2006

سرمایه داری شیندلری



جانمایه کلام جهان معاصر شتاب است. شتاب آن روی سکه صرفه جویی در وقت و هزینه است. اقتصاد جهان معاصر، سرمایه داری شیندلری است. در این سرمایه داری کاهش هزینه ها الفبای زندگی و معاصر بودن است. جهانی شدن استمرار این تفکر است. فروپاشی مرزها در مقابل هجوم اجناس سبک، افکار سبک، فرهنگ سبک. سبکبالی و سبکسری، همان گونه که میلان کوندرا در رمان خود «سبکبالی تحمل ناپذیر هستی» نام نهاد.
سرمایه داری شیندلری یعنی کاهش ممتد هزینه ها. این هزینه ها هم شامل هزینه های اقتصادی است هم شامل هزینه های اجتماعی و انسانی. در این نظام اجتماعی دورریز محدود به عرصه تولید نیست. بلکه انسان ها نیز دور ریخته می شوند. جوامع انسانی همیشه دورریز و آشغال تولید کرده اند. اما جامعه انسانی معاصر با عقلانی سازی روند زندگی بسیاری از انسان ها را به زباله بدل می کند. انسان چون زباله، مستلزم فرهنگ چون زباله است. سرمایه داری شیندلری مدیریت تولید زباله است با هزینه کم و اقتصادی. در این نظام زندگی انسان دو روی سکه هزینه و فایده است. معیار هزینه یا کاهش هزینه ها از یک مزیت برخوردار است: از بین رفتن عامل ملیت در مقابل عامل هزینه.
اسکار شیندلر یهودیان را به کار گماشت چون کارمزد آن ها کمتر از کارمزد کارگر لهستانی بود. هزینه زنده نگاه داشتن آن ها کمتر و با صرفه تر بود. ملیت رنگ باخت. عامل هزینه عمده گشت. شیندلر معجزه آفرید. معجزه زنده نگاه داشتن هزاروصد یهودی. کاهش هزینه ها معجزه می کند. این عصاره فرهنگ چون زباله است. سرمایه داری شیندلری اینک در مقیاس جهانی عمل می کند. هزینه های کم در کشورهای پیرامونی به نظر می رسد کشورهای مرکزی را به چالش فرا می خواند. این به معنای برتری کشورهای پیرامونی نیست. بلکه به معنای کاهش هزینه ها در کشورهای مرکزی است. یعنی به معنای: تولید و بازتولید ترس و هراس از سرنوشت کشورهای پیرامونی؛ مواجهه با بی رنگ شدن مارک ملی در مقابل عنصر هزینه؛ اقتدار امر اقتصادی به منزله امر بدیهی.
بدیهی تلقی گشتن سرمایه داری شیندلری به معنای بدیهی دانستن امر غیربدیهی است. آشنا جلوه دادن امر ناسازه است. شیندلر خود یک ناسازه بود مانند سرمایه داری شیندلری. در جهان شیندلری قیمت و ارزش درهمآمیخته می شود. کاهش هزینه ها که به عقلانیت صوری است، با روند شتابان استهلاک و بیرون افتادن نیروهای انسانی از حوزه ارزش آفرینی است. هم در حوزه مادی هم در حوزه انسانی و فرهنگی. شیندلر خود سعادت و خوشبختی را که نصیب وی شده بود از آن جنگ می دانست. همای سعادت او جنگ بود. سرمایه داری شیندلری جنگ را کمتر به گونه کلاسیک پی می گیرد. جنگ کاهش هزینه ها کمتر از جنگ کلاسیک قربانی ندارد. فرق در این است که ویرانی و خرابی این جنگ محدود است به کسانی که از جامعه حذف شده اند. حذف در جامعه شیندلری به منزله تبدیل شدن انسان به زباله است: به امری زائد و بلامصرف. جنگ هزینه ها تنها به سود جنگ افروزان نیست. مصرف کنندگان نیز در این سود سهیم اند. توده ای شدن این جنگ ها به منزله دربرگیری اکثریتی و حذف اقلیتی است. نوعی پیروزی اصحاب فایده باوری. در این جنگ نه لاشه ای دیده می شود نه مصدومی و مجروحی و نه خونی و نه ویرانی. بازندگان این جنگ هر روز از طریق رسانه ها ترور می شوند، و به انواع مختلف مورد طعن و انتقاد و تهمت قرار می گیرند. بازندگان این جنگ بیکاران، اقشار کم درآمد و مهاجران هستند. کاهش هزینه ها درباره آن ها به منزله حذف محذوفان است از سوئی، و فشار بر میل به کاهش هزینه ها و تقبل این فشارها چون مسئولیت از سوی مشترکین این جنگ روزانه هزینه ها در سرمایه داری شیندلری است. کاهش هزینه ها حرف اول و آخر عقلانیت اقتصادی و قدرت اقتصادی است. اما در جهان سرمایه داری شیندلری گرایشی غالب وجود دارد که این اصل را به تمام حوزه های اجتماعی تعمیم دهد.
شعار روشنگری عبارت از این بود: جرئت کن، که بدانی! شعار سرمایه داری شیندلری اما این است: جرئت کن، که هزینه ها را کاهش دهی! کاهش هزینه خواه هزینه تولید اقتصادی خواه هزینه سیاسی یا هزینه فرهنگی یا انسانی!
کاهش هزینه ها شعار دلربائی است. و کیست که نخواهد که انسان بودن کم هزینه و کم هزینه تر گردد! ایدئولوژی سرمایه داری شیندلری هم درست در همین است!

-خستگی ها و خاطرات ناگفته مراد فرهادپور
پیوند مارکس و فروید در مکتب فرانکفورت - سیاوش جمادی
فروید پزشک-فیلسوف - محمد صنعتی
شهرها آینه تبعیض علیه زنان
جامعه شناسی خرید
آسیب شناسی چپ اسلامی - گفتگو با علی رضا علوی تبار

Sunday, June 11, 2006

دو حکم و یک متن ناتمام


«... اگر چشم راست تو باعث گمراهی تو می شود آن را بیرون آور و دورانداز، زیرا بهتر است که عضوی از بدن خود را از دست بدهی تا این که با تمام بدن به جهنم افکنده شوی. اگر دست راست ات تو را گمراه می سازد آن را ببر و دور انداز زیرا بهتر است که عضوی از بدن خود را از دست بدهی تا این که با تمام بدن به جهنم بیفتی.» انجیل متی فصل 5
«... اما من به شما می گویم به کسی که به تو بدی می کند بدی نکن و اگر کسی بر گونه راست تو سیلی می زند گونه دیگر خود را به طرف او بگردان...» انجیل متی فصل 5

این دو جمله، هردو، در یک متن است. دو جمله که با هم متضاد و متنافر هستند! جمله اول ناظر است بر رابطه با خود؛ جمله دوم بر رابطه با دیگری. جمله نخست مالامال از خشونت است؛ جمله دوم آکنده از مهربانی و گذشت. خشونت بر خویشتن در مقابل گذشت با دیگران؛ انظباط آهنین بر خود و ازخودگذشتگی کامل در مقابل دیگری. آیا این دو جمله یا دو حکم براستی ناسازگاراند؟ یا این که ازطریق انضباط بر خویشتن مهربانی با دیگران میسر می گردد؟ آیا اخته کردن خود لاجرم به نفی خویش در برابر دیگری نمی انجامد؟
یا این که این دو حکم ربطی به هم ندارند و ناظر بر یک دیگر نیستند. رابطه خشونت و مهربانی توامان است آیا؟ آیا پاسخ به این دو حکم به معنای طرح پرسش از نو نیست؟


شازده کوچولو - با صدای ایرج گرگین
دو جنبه ی انکار هولوکاست
هشت صد سال بعد ابن رشد
درنگی در اندیشه های ابن خلدون
رامین جهانبگلو با نگاه تفسیر متن
دلایل ناکام ماندن پروژه حجاب
رابطه ادبیات و فلسفه

Wednesday, May 31, 2006

پریشانشهری چون آرمان



جهان بدون آدرس، جهان بی فرستنده و بدون گیرنده است. آدرس نماد سمتگیری است. بدون سمتگیری
رسیدن و یافتن از معنا ساقط می شود و جستن به گشتن بدل می شود. جهان بی سمت و سوی جهان دوِّار است و دوره گردی شاخصه اواست. جهان بی سمت و سوی جهان بی ملاک است و عمر اعتبارات کوتاه. بی سمت و سویی گسستن ارتباط میان دال و مدلول است. این گسست انحلال فروکاهیدن است و سرآغاز کثرتی بی نام و نشان که نمی توان آن را در یک صورتبندی یا در یک مفهوم یا صورت معقول ابراز کرد. وضع انحلال، موقعیت کولاژ است. کولاژ پایان مفهوم است و مسخ تفکر به تصویر. گذار از تفکر به تصویر وضع جهان بی سمت و سو است. تفکر چکاندن جان جهان یا آن چه ادراک ما از اوست در این یا آن مفهوم است. اما از آن جا که آن چه امر واقع است از تقلیل به مفهوم سرباز می زند، تجرید گنگ می نماید و بیگانه می گردد از امر واقع. چونان که گویی هیچ رابطه ای میان امر مجرد و امر انضمامی در کار نیست. پایان مفهوم آغاز تصویر است. تصویر کولاژ است. کولاژ درهمآمیزی است. شرح واقعیت داستان است و روایت. بیشتر شرح حال است تا نظریه. روایت راوی دارد و راوی در گیرودار این کثرت بی شکل یگانه راه را در پرسوناژ شدن می بیند در همان معنای آغازین یعنی هم ماسک زدن و هم قلب کردن. ماسک می زند تا سیرت خود را پاسداری کند. قلب می کند چون آن چه را که نیست چون هست به نمایش می نهد. اصل را به بی نان و نشانی بدل می کند. رابطه اصل و رونوشت ارتباطی با هم ندارد به همین خاطر است که مسخ را درنمی یابد. مسخ نماد جهان سمت و سودار است. مسخ موید قلب هویت واقعی یا اصیل است یا دستکم دورشدن از آن چیزی که معیار شناخت خویشتن و این همانی است. ماسک نماد جهان بی سمت و سو است. دو سویه و چندسویه است. کولاژ است. کثرت است. پایان فروکاستن پیروزی کثرت نیست. آغاز تعریف ناپذیری است. تعریف ناپذیری آغاز بازی است بدون قطب بندی. جهان بی سمت و سو جهان بی جایگزین است. حقیقت این جهان قدرت است. و ناسازه این جا زاده می شود. جهان سمت و سو حقیقت مدار است. کل گرا است و کثرت را در چارچوب وحدت می فهمد و می پذیرد. چون جهان مفهوم است یا به بیانی تقلیل به مفهوم است. حقیقت این جهان حقیقت مفهوم است. مرگ حقیقت مرگ این جهان است. پایان حقیقت پایان کشتار نیست. پایان حقیقت است. و پایان حقیقت سرآغاز قدرت. قدرت ساروج جهان بی سمت و سوی است. به همین جهت مرگ حقیقت که آبشخور جهان بی سمت و سوی است راه به آرمانشهر نمی برد. همان طور که جهان با سمت و سوی راه به آرمانشهر نبرد. آن چه در جهان بی سمت و سو ممکن تر است پریشانشهری یا آرمانشهرگریزی است.

درباره کافکا
نوآوری های روشنفکران عرب در حوزه زنان
اقتصاد سیاسی قدرت نمادین بوردیو
اقتصاد سیاسی قدرت نمادین بوردیو- یک
نگاهی به کتاب دیالکتیک روشنگری
ناسازه روشن فکری دینی
روشنگری، نقادی و نوزایی

Wednesday, March 15, 2006

بازنمایی و وانمودی



دمکراسی، سوای اشکال مختلف آن، ناشی از اندیشه حکمروایی شهروند بر امور خویشتن است. در
این اندیشه مضامینی مستتر است، که نیاز به تعمق دارد. حکمروایی بر خویشتن بر بنیاد خودبنیادی صورت می گیرد. خودبنیادی خود را در تشخیص درست منافع خود و درنهایت منافع قشر، گروه یا ملت خود نشان می دهد. حکمروایی خودبنیادی به منزله انتخاب آزاد شهروند است. این انتخاب آزاد بر بستر تشخیص اولویت ها و انتخاب گزینه های موجود صورت می گیرد. رابطه خودبنیادی و حکمروایی رابطه تسری اصل خودبنیادی به سامان اجتماعی و درنهایت تشکیل حکومت چون حاکم است. به بیانی، حاکمی که حاکم را نصب می کند یا عزل می کند، بنیاد دمکراسی است. اما دمکراسی درمی یابد که خودبنیادی به گونه مستقیم در امورات کلی ممکن نیست. در این جا ایده بازنمایی یا نمایندگی نطفه می بندد. رابطه خودبنیادی با بازنمایندگی رابطه چندسویه است. خودبنیاد با چشم پوشی از حکمروایی مستقیم به کسی رای می دهد که حامی منافع او باشد. خودبنیاد وظایف خود را به دیگری محول می کند تا او بتواند به منافع او جامه سیاسی یا حقوقی بپوشاند. اما از آن جایی که در دمکراسی های مدرن نیز چنین رابطه ای مستقیم نیست، شناخت خودبنیاد برای محول کردن امر حکمروایی به نماینده خود قطعی و مبتنی بر شناخت همه جانبه نیست. گاه حتا خودبنیاد درمی یابد که نماینده اش منافع او را رعایت نمی کند، اساسا اگر بتواند چنین چیزی را به دقت دنبال کند، و تنها چاره ای که برای او می ماند همان ایستادن تا دوره بعدی انتخابات است. شفاف بودن همیشه یکی از ارکان دمکراسی بوده است. بالاخص دمکراسی که مبتنی بر انتخاب خودبنیاد به منزله یک کنش آگاهانه سیاسی است. این شفاف بودن تا حدی به محدودبودن حوزه این انتخاب بستگی داشته است. چارچوب ملی تا حدی موید این ارتباط مستقیم میان انتخاب و آگاهی است. ازطرف دیگر، مرز همیشه تلقین نظارت پذیری، خوانابودن و در دسترس بودن است. به همین جهت هم هست که دمکراسی های ملی ناظر بر کشوروند یا شهروند است، بشر به پای صندوق رای نمی رود، بلکه این شهروند کشور مشخص است که این کار را می کند. دمکراسی در مرزهای قانونی ناشی از همان ایده خودبنیادی ناظر بر شفاف بودن است. به بیانی، خودبنیادی که بر امر انتخابی خود آگاه نیست نمی تواند ادعا کند، که آزادانه انتخاب کرده است. چراکه آزادی و آگاهی توامان است. درواقع شفاف بودن دمکراسی آن روی سکه ازمیان بردن ترس بوده است. ازمیان بردن ترس نیز غلبه بر امر ناآشنا یا بی مرز بوده است. رابطه میان خودبنیادی و انتخاب و بازنمایی بر بستر مرز تعیین شده بود. چنین بود، که گویی انتخاب شهروند در درون دمکراسی انتخابی آگاهانه و از روی تامل است. این بنیاد را سیل جهانی سازی برمی کند و با خود خواهد برد. شکستن مرزها، شکست این طرزتلقی از دمکراسی نیز هست. دمکراسی مبتنی بر بازنمایی تنها در محدوده های قابل رویت معنا و کارکرد دارد. این به مفهوم از میان رفتن دمکراسی نیست. تنها به این مفهوم است که ما دیگر از مفهوم بازنمایی نمی توانیم استفاده کنیم، زیرا که شرایط آن دیگر در کار نیست. دمکراسی شفافیت بود و مدرنیت غلبه بر ترس. اکنون دمکراسی با مشکل عبورناپذیری و یا درهم پیچیدگی تاسرحد ناشناس شدن مسائل روبرو است، و ترس در همه جا به چشم می خورد: ترس از دست دادن کار، ترس از دست دادن منزلت و موقعیت فعلی. ترس از آینده ای که جهانی سازی نام گرفته است. در چنین شرایطی، که خودبنیادی نیز در زیر رگبار حملات فرا-مدرنیست ها تلوتلو می خورد، سخن از بازنمایی حرف گزاف یا درنهایت تکرار ملال آور گزاره هایی بیش نیست که تاریخ مصرف شان به سر آمده است. دوران ما گویی می رود دوران وانمودی گردد. دورانی که ما همه وانمود می کنیم، که گویی چنین است، که گویی ما خودبنیاد هستیم، که گویی ما حکمروائیم و حکومت و دولت را تعیین می کنیم. وانمودی آن روی سکه بازنمایی است. آگاهی در وانمودی تنها به مفهوم انجام پذیری یا امکان پذیری درک و تعریف می شود. رابطه آگاهی و انتخاب و شفافیت همه واژگون می گردد یا گشته است. بستر وانمودی همان توگویی است. تو گویی که من خودبنیاد هستم. این وانمودی بر بستر ازبین رفتن مرزها شکل می گیرد و با ازبین رفتن مرزها، شاقول ها و شاکله های نیز می شکنند و از میان می روند. انتخابات دیگر امر خودبنیادی نیست که در آن، خودبنیاد آگاهانه رای می دهد.

گفت و شنود (دیالوگ)
گفت و گو با دکتر سروش
ژیل دلوز و نقد تفکر مدرن
لیبرالیسم سیاسی جان رالز
روشنفکری چیست؟ روشنفکر کیست؟ گفت وگو با بابک احمدی
روان شناسی اجتماعی شعر فارسی- محمدرضا شفیعی کدکنی
اخلاق نیچه ای و فرهنگ ایرانی
نگره جمهوری جهانی، پاسخی فلسفی به مساله جهانی سازی

Saturday, March 04, 2006

انقراض تفکر انتقادی



من برآنم، که این گزاره هگلی هم چنان طراوت و اعتبار خود را حفظ کرده است: فلسفه روح زمان است. هگل این را در باره رابطه فلسفه و زمان یا ادراک و بازتاب زمان در دستور زبان مفاهیم فلسفی می گفت. به نظر او فلسفه دربافت و درک زمان از سویی و تامل و پژواک زمان در نظام اندیشه از سوی دیگر است. عصاره هر دورانی را می توان می گرفت؛ می توان هر دورانی را در چند جمله یا گزاره افشرد. تفکیک زمان ها یا دوران ها، تفکیک نظام اندیشه ها یا جهان نگری ها است. عصاره روزگار ما، که عصر مدرنیت نام دارد، چنین است: چگالی این جهان انسان در مقام سوژه یا فاعل است؛ زندگی زیستن در اکنون است و از هر وسیله ای، که در لوح قانون حک شده است، می توان بهره گرفت تا در این زندگی و بر این زمین به حداکثر فایده رسید؛ همه چیز در خدمت انسان است و انسان از طریق سلطه بر طبیعت و خویشتن بر جهان و انسان حمکفرمانی می کند؛ این حکمفرمایی از رهگذر آزادی صورت می گیرد. زیرا آزادی بهترین و مفیدترین ابزار حکمروایی و سلطه است. و بنیاد حکمروایی بر امنیت است و امنیت به کارسازترین وجهی از رهگذر آزادی تدارک و تضمین می شود. سوژه قائم به ذات است و خرد ابزار اواست برای رسیدن به اهداف وی؛ در نظام اجتماعی موضوع بر سر نظام نیازها است. ازآن جاکه نیازها نامحدود نیستند، رقابت بر سر نیازها اجتناب ناپذیر است؛ این رقابت سوژه را در مقابل سوژه های دیگر می نهد و عقل فایده مند بهترین وسیله را برای رسیدن به این اهداف جمع و تفریق می کند. سیطره این تفکر به آن جا راه می برد که این نگاه بدیهی و طبیعی می نماید و ذات بشر به آن بازگردانده می شود؛ تعریف دیگر مفهومی از چیستانی و ماهیت نیست، بلکه مفهومی از چگونگی است و آن چه مهم است رسیدن به سه کالای قدرت، پول و وقتِ آزاد است. مرکزثقل این جهان خود این جهان است و زمان داوری است بی رحم، که بر گرده انسان ها نشسته است. تبدیل چیزها به کالا حامل گذار از ارزش به قیمت است. همه چیز قیمت پیدا می کند. و معیار قیمت امری کمی است. جنگ ارزش و قیمت به آن جا منجر می شود که گونه ای از سوژه ساخته می شود که ملکه ذهنش آری گفتن است؛ آری گفتن به خود، به جهان و به لحظه؛ آری گفتن به بودن به هر قیمت و اجتناب از نه گفتن.
ییامد بی واسطه این امر تعریف زندگی چون امر ایجابی و ضد-سلبی است؛ میل به نگاهی است که با غرق شدن در لحظه، تماس و میل خود را با آن چه فراتر از این لحظه است از دست می دهد؛ در همه چیز فرصت می بیند و همه جا در کمین است تا از فرصت برای رسیدن به امیال خود استفاده کند. تقلیل زندگی به برد و باخت، بازنده و برنده از نتایج بی واسطه سلطه این نوع سوژه ساختی است که گرایش دارد هرگونه نقد و دیگربودی و دگراندیشی را به عدم واقعگرایی و یا عدم واقعیت نگری متهم کند. درهمآمیزی سوژه و قدرت، که هم سوژه را می سازد و هم ازرهگذر ساختن سوژه، قدرت خود را مستدیر و مستقر می سازد، درست همان بینانی را سست و بی بنیاد می کند، که سوژه بر آن تکیه دارد: سوژه. سوژه آزادی دیگر جذابیتی برای سوژه ندارد. آزادی دیگر سوژه سوژه نیست. دگردیسی آزادی در خرد ابزاری از رهگذر وحی منزلی به نام زندگی چون امر ایجابی می گذرد. پیچاندن زندگی در ساندویچ زمان اشتهای سیری ناپذیر سوژه را تسکین نمی دهد و میل به لمس و تجربه زیستن در لحظه هر گونه امکان نفی و سلب را از همان ابتدا در ذهنیت فرسایش می دهد. شکلگیری ذهنیت در دوران مدرن، که سوژه چگالی آن است، در تنگنای زندگی چون ایجاب به ماشین حسابگری فروکاسته می شود که اندیشیدن را چونان جمع و تفریق می فهمد. جهت گیری که زمانی صفت ممیزه اندیشه بود، حال در نظام قدرت سوژه سازِ فایده باور به چگونگی حفظ خود کاسته شده است. فراگیري این نگرش آن چنان قوی و سراسربینانه است که بسیاری از اندیشه ها، که جنس انتقادی و ریشه تقابل دارند، چونان ناکجاآبادهایی تلقی می شوند که بیان آن ها نشانگر بیماری است تا درک درست زمان! انقراض تفکر انتقادی، که با انقراض سبک های زندگی جایگزین و نظام های اجتماعی جانشین در هم تنیده است، بیانگر سلطه رابطه جدیدی میان ذهنیت و عینیت است. فاصله میان این دو امکان تفکر است. اکنون به گونه ای است، که گویی این فاصله برداشته شده است و ذهنیت وعینیت چنان در نظام قدرت مبتنی بر سلطه آزادی سیادت پرور سوژه ساز درهم تنیده گشته است که سوژه زبان بتوارگی حاکم بر ما گشته است.
کانت می خواست برای رفع تناقضات تجربه به خرد متوسل شود. خرد آن اصل تنظیمی بود که انسان به مدد آن می توانست بر محدودیت های فاهمه اش غلبه کند؛ فاهمه ای که خودمحور است و سود خود را می جوبد. تقلیل خرد به فاهمه، سلاخی نقد است.

صورتبندی جان رالز از نظریه عدالت
هفت گزاره درباره صلح طلبی
جامعه مدنی یا دولت مدرن
روشنگری، نقادی و نوگرایی
ایران؛ در برزح سنت و مدرنیسم
پراگماتیزم دمکراتیک
گئورگ زیمل و فلسفه پول
بر مدار مدرن

  • اتحاد جمهوری خواهان
  • اتحاد جمهوری خواهان